close
چت روم
X بستن تبليغات
Code Center
رمان

  • موضوعات
    خبرنامه
      براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    مطالب تصادفی
    پیوندهای روزانه
    درباره : رمان , رمان عاشقانه ,
    بازدید : 71 ♥ تاریخ : چهارشنبه 30 دي 1394 زمان : 0:39 ♥

    رمان جالب و قشنگ آوای بی قراری قسمت نهم

    رمان جالب و قشنگ آوای بی قراری قسمت نهم

    با اینکه از صبح کاری نکرده بودم جز صاف نشستم ، احساس خستگی می کردم . مریم توی سالن بود .منم رفتم و کنارش نشستم . دلم بدجوری پر بود . بدون اینکه بهش مجال صحبتی بدم شروع کردم تمام گفتگوهای خودم رو با امیر براش تعریف کردن .
    مریم – آسمان نکن این کار رو . دلش رو نشکن .
    - من ...
    مریم – بابا اون بچه کوچولو هم فهمید که داییش داره برای تو می میره . آنوقت تو نشستی اینجا و داری میگی هنوز مطمئن نیستم .
    - دست خودم نیست یه چیزی ته دلم داره وول می خوره .
    مریم – ببینم مگه تو ازدواج نکردی ، خجالت نمی کشی تو روی شوهرت میگی که می خواهی حساب کاوه رو برسی . دست از سر این پسره ور دار . امیر خودش می تونه حسابش رو برسه . الان دیگه وظیفه اونه .
    - یعنی میگی به بهرمند زنگ نزنم ؟
    مریم – چرا بزن ولی نه به خاطر کاوه .
    - پس به خاطر تو ؟؟؟؟؟!!!!!!

    بقیه ادامه مطلب........



    برچسب ها : دانولد رمان آوای بی قراری , رمان قشنگه آوای بی قراری , آوای بی قراری رمان , رمان میخوام , جدیدترین رمان ها , رمان زیبای آوای بی قراری , آوای بی قراری دانلود قسمت 10 رمان آوای بی قراری , سایت رمان , وبلاگ رمان ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : رمان , جدیدترین رمان ها ,
    بازدید : 503 ♥ تاریخ : سه شنبه 22 دي 1394 زمان : 23:48 ♥

    رمان جدید و قشنگ غروب عشق از فرانک زنگنه (قسمت دهم)

    رمان جدید و قشنگ غروب عشق از فرانک زنگنه (قسمت دهم)

    رمان جدید و قشنگ غروب عشق از فرانک زنگنه (قسمت دهم)

    نام رمان : رمان غروب عشق

    به قلم : فرانک زنگنه

    خلاصه ی از داستان رمان:
    عسل وسینا زوجی که عاشقانه همو میخواستن وبالاخره باهم ازدواج میکنن اما طی مدت کمی بعدازشروع زندگیشون مشکلاتی پیش میاد وباعث اتفاقات تلخ وشیرین بینشون میشه…

     

    ادامه ی ماجرا:

    بعداز خورد چایی سینارفت استراحت کنه منم آشپزخونه رومرتب کردم وبعد رفت حموم از حموم که در اومدم ساعتو نگاه کردم۴بود حوصله خشک کردن موهامو نداشتم سینا هنوز خواب بود حولمو دور سرم پیچدمو رفتم کنار سینا دراز کشیدم تو خواب قیافش خیلی ناز میشد مژه های بلندش روصورتش خودنمایی میکرد عاشق چشماش بودم یه لحظه وسوسه شدم چشماشو ببوسم سرموجلو‌بردمو هردوچشمشو بوسیدم تویک لحظه غافلگیرم کرد و دستمو گرفت وخودشو روم انداخت پس خواب نبود
    +داشتی چیکارمیکردی وروجک شیطون من

    ادامه مطلب بروووووووووووووو



    برچسب ها : انواع رمان , رمان خوب غروب عشق , دانلود رمان غروب عشق , رمان خوب چیه , رمان عاشقانه چیه , رمان میخوام , بهترین سایت رمان , وبلاگ رمان , دانلود رمان خوب غروب عشق , قسمت دهم رمان غروب عشق , غروب عشق رمان , قسمت اول تا دهم رمان غروب عشق , قسمت اول غروب عشق , قسمت اخر غروب عشق ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : رمان , جدیدترین رمان ها ,
    بازدید : 201 ♥ تاریخ : سه شنبه 22 دي 1394 زمان : 23:44 ♥

    رمان جدید و پر طرفدار دوستی با مترسک (فصل اول تا فصل هشتم)

    رمان جدید و پر طرفدار دوستی با مترسک (فصل اول تا فصل هشتم)

     تا جایی که یادمهـ همه منو یه دختر شرور و البته بی احساس فرض میکنن . بیخیال ِ اینا ، مهم اینه که خودم همچین فکری نمیکنم ، اینکه تا صبح بیدار بمونی و آهنگ گوش بدی و صبح تا بعد از ظهر بخوابی و بعد از ظهر تا شب کلاس باشی و بیرون شرور بودن نیست .
    عرفان ــ ای جان بمیرم برای این دختر مظلوم ، لابد یادت رفته که تو نامزدی سحر چه آتیشی سوزوندی .
    ــ هی پر رو تو اینجا چیکار میکنی ؟
    عرفان ــ مگه نمیشه بیام خونه عمو جونم ؟
    ــ خیر لازم نکرده عین گاو سرتو میندازی پایین میای اینجا ، به چه حقی حرفامو گوش میدادی ؟
    عرفان ــ باران ؟ میدونی از چی خندم میگیره ؟ اینکه بیست و دو سالت شد و تو همچنان تو آینه با خودت حرف میزنی .
    ــ الان کاری میکنم که گریتم بگیره بیشعور
    " با عصبانیت رفتم سمتش تا یه سیلی بخوابونم تو گوشش که کمرمو گرفت و هلم داد ، اولین باری بود که نفسش به صورتم میخورد . چند لحظه ای همینجوری نگاهامون تو هم قفل شده بود که یه دفعه با صدای مریم به خودم اومدم و عرفانو هل دادم کنار . چشماش چهار تا شده بود ، بلند شدم و گفتم : "
    ــ چته ؟
    مریم ــ خانوم میخواستم بگم که زن عموتون گفتن عرفان بره خونه شام میخوان بخورن .
    " رو کردم سمت عرفان و گفتم : "
    ــ تو که هنوز عین جنازه نقش زمین شدی پاشو برو خونتون بینم .
    عرفان ــ خوبه همش سه سال ازم بزرگتریا همچین بام حرف نزن ضعیفه .
    ــ دهن منو باز نکن خروس بی محل
    " عرفان با حرص به مریم که بر و بر مارو نگاه میکرد گفت : "
    ــ برو پایین دیگه چیه ایستادی مارو میبینی ؟ مگه سینما اومدی ؟ اصلا" برو بگو عرفان نمیاد . شام رو با باران میخوره

    ادامه مطلب بروووووووو



    برچسب ها : دانلود تمام قسمت های رمان دوستی با مترسک , قسمت اول رمان دوستی با مترسک , قسمت دوم رمان دوستی با مترسک , رمان خوب , رمان عاشقانه , رمان جدید میخوام , مال جالب میخوام , تمام قسمت های رمان دوستی با مترسک , همه قسمت های رمان دوستی با مترسک , قسمت اول تا اخر دوستی با مترسک , قسمت اخر رمان دوستی با مترسک ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : رمان , جدیدترین رمان ها ,
    بازدید : 335 ♥ تاریخ : چهارشنبه 27 آبان 1394 زمان : 1:6 ♥

    رمان و اقعا جاللب طلوع از مغرب قسمت (آخر)

    رمان و اقعا جاللب طلوع از مغرب قسمت (آخر)

    تاریکی سوئیت نشان می داد آيلی ساعات بدی را گذرانده...می توانست جسم مچاله اش را سر تخت ببیند...چرا کسی یادش نبود 

    که این دختر روزهای سختی را گذرانده...پدر گلاب نگران دختری بود که زندگی همه شان را جهنم کرده بود...فلور نگران نوه 

    ی شش ماهه اش بود...اما آیلی...تنها..خودش...تنها...

    رفت و سر تخت نشست...دستانش را گذاشت دو طرف سرش و شقیقه هایش را مالید...درد بودند...

    ـ رفتن...؟

    صدایش گرفته بود و بلند وکوتاه میشد...دستش را گذاشت روی پیشانی اش و پس کشید:نه...گلاب حالش بد شد...مامانت نذاشت 

    برن...

    ـ اون..اون بچه..اونجا بود..تو اتاق من روی تخت من...

    دستش را گذاشت زیر بازویش و بلندش کرد: می ترسی...؟

    سر تکان دادنش را در تاریکی هم دید..کمی جلو کشید و نیم تنه اش را بغل کرد...این بچه ی ترسیده را دوست داشت...بی حد و ادامه مطلب برووووو



    برچسب ها : رمان قشنگ طلوع از مغرب , دانلود رمان طلوع از مغرب , رمان دیدنی طلوع از مغرب , رمان جالب طلوع از مغرب , جدیدترین رمان طلوع از مغرب , قسمت اخر طلوع از مغرب , قسمت اخر رمان طلوع از مغرب , رمان زیبای طلوع از مغرب , رمان میخوام میخوام ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : رمان , جدیدترین رمان ها ,
    بازدید : 143 ♥ تاریخ : پنجشنبه 07 آبان 1394 زمان : 22:31 ♥

    رمان فوق العاده قشنگ بوی نا قسمت آخر    رمان فوق العاده قشنگ بوی نا قسمت آخر

    رمان فوق العاده قشنگ بوی نا قسمت آخر

    رمان فوق العاده قشنگ بوی نا قسمت آخر

    خودشون می کنن حاج اقا!

    باشه اما همسایه داري یعنی همین دیگه !جارو کن ! ابم بپاش!این ورم یه جارو بزن!جلو حجره حاج تقی رو!

    چشم حاج اقا!

    بازار یعنی همسایه ! همسایه یعنی خودت!ایندم و دستگاه و علم و کتل که میبینی الان هزار ساله پا برجا و برقراره به خاطر اینه که بازار بازاري رو داشته واسه خودش!.....................................

     

    اخه حاج اقا همین حاج فتاح دیروز داشت جنس ما رو....

    اون کاسبی یه پسر جون ! تجارته ! وقتش که برسه همین حاج فتاح پشت همسایه اش رو خالی نمی کنه ! خوب جارو بزن!

    نگین به صداي باباش گوش می کرد و گاهی یه چرخ می زد این ور و گاهی بر می گشت و حاج حسن رو نگاه می کرد که یه خرده بعد فروشنده ي حجره اي که نگین جلوش ایستاده بود با شک و تردید به نگین گفت

    همشیره ! دنبال کسی می گردین؟!

    نگین یه مرتبه به خودش اومد و دید که دیگه موندن صلاح نیست و ممکنه باباش چشمش بهش بیفته راه افتاد طرف حجره ي حاج عباس اما دلش خون بود!

    از اون طرف مهرداد همونجور که داشت اروم قدم می زد یه مرتبه چشمش افتاد به حاج حسن که داشت از دهنه ي بازار وارد می شد!

    تند خودشو کشید کنار ! بدبختی این بود که بعضی بازاریا مهرداد رو می شناختن

    خلاصه خودشو کشید کنار و مشغول نگاه کردن باباش شد و یه دنیا غم تو دلش نشست

    ادامه مطلب بروید..........



    برچسب ها : رمان جدید میخوام , داستنا جدید , جدیدترین داستان بوی نا , بوی نا داستان , بوی نا رمان , جدیدترین رمان ها , قسمت پنجم رمان , تمام قسمت های رمان بوی نا , رمان عاشقانه , رمان گوشی ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : رمان , رمان عاشقانه ,
    بازدید : 99 ♥ تاریخ : پنجشنبه 07 آبان 1394 زمان : 22:26 ♥

    رمان خیلی جدید و خوانده نشده بغض تاريخي قسمت آخر               رمان خیلی جدید و خوانده نشده بغض تاريخي قسمت آخر

    رمان خیلی جدید و خوانده نشده بغض تاريخي قسمت آخر

    رمان خیلی جدید و خوانده نشده بغض تاريخي قسمت آخر

    امیر-می گم سانی خوب مخت می کشه ها
    -امیرخان این سانی رو دست کم نگیرید خیلی با دقته
    مهرشادبا لبخند گفت:مگه حنانه ازش تعریف کنه 
    قلبم فشرده شدبه چشمای قشنگش زل زدموخواستم به کارم ادامه بدم که حسام گفت:حنانه تو بخون
    -چی ؟؟من؟
    مهرشاد-اره دیگه تو بخون
    -من بلد نیستم
    مهرشاد-یادمون نرفته قشنگ ایتالیایی می خوندی
    -اون ماله گذشته ها بود خوب تو بخون................

    امیر-می خوای بالا بیاریم حنانه خانوم؟ اینا که صدا ندارن
    سانی با ادا گفت:نه فقط شوهر من صدا داره
    نفس خندیدو چیزی گفت که مهرشاد جوابشو داد
    بلاخره تصویب شدکه مهرشاد شب برهنه رو بخونه 
    سانی-بچه ها دست بزنید تا بخونه دیگه ..این دوربین بوق نیستا چند سال دیگه فیلمو می بینیم ..حالتون می گیره 
    -چرا؟
    مهرشاد-چرا نداره که ..امیر سجاد که فقط می خوره ..نفسم که اینقدر با ناخوناش واین کرکای فرش بازی کرد که نگو..حسامم که چرت می زنه 
    حسام یدونه زد تو سر مهرشاد وگفت:دیوونه خودتم بگوکه چرتو پرت می گی همش 
    -بچه ها کوتاه بیاید .شروع کن مهرشاد
    -بااجازه تون ادامه مطلب برووووو



    برچسب ها : داستنان بغض تاريخي , رمان بغض تاريخي , رمان میخوام , داستنا بغض تاريخي رو میخوام , رمان جدید بغض تاريخي رو میخوام , رمان عاشقانه بغض تاريخي , قسمت اخر بغض تاريخي , اخرین قسمت بغض تاريخي , قسمت اخر بغض تاريخي رو میخوام ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : رمان , جدیدترین رمان ها ,
    بازدید : 201 ♥ تاریخ : دوشنبه 04 آبان 1394 زمان : 23:34 ♥

    رمان جدید و پر طرفدار دیابت شیرین قسمت آخر

    رمان جدید و پر طرفدار دیابت شیرین قسمت آخر

    رمان جدید و پر طرفدار دیابت شیرین قسمت آخر

    رمان جدید و پر طرفدار دیابت شیرین قسمت آخر

    همراه بچه ها کنار دریا بودیم 
    من و هانی کنار هم بودیم و داشتیم حرف می زدیم .
    بقیه هم یا داشتن تو آب شنا می کردن یا قدم می زدن یا مثل ما نشسته بودن ، بچه ها هم که با شن بازی می کردن

    -شیرین؟
    -هوم؟
    -یه کمکی ازت می خوام..................

    -چی ؟
    -می تونی واسه هیراد یه کاری بکنی ؟
    با تعجب گفتم
    -چه کاری؟
    -می خوام یکی رو براش بگیرم
    خندیدم و گفتم 
    -برای داداش بد عُنُقت؟
    با عصبانیت ساختگی گفت
    -داداش به این دسته گلی دارم، چشه مگه ؟
    خندیدم و گفتم 
    -چش نیست گوشه؟
    چشم غره ای رفت و گفت 
    -لوس بی مزه! کمکم می کنی حالا؟
    -کی هست این خانم خوش بخت یا شایدم بدبخت؟
    زد به بازومو گفت
    -جدی باش شیرین
    -باشه بابا ، بگو حالا ؟
    -نمیشناسی ، نمی دونم شایدم بشناسی !!
    -بالاخره می شناسم یا نه ؟
    چشم غره ای بهم رفت و گفت
    -مارال

     

    ادامه مطلب بروید.....



    برچسب ها : داستان دیابت شیرین , داستان جدید دیابت شیرین , رمان جدید دیابت شیرین , دانلود رمان دیابت شیرین , جدیدترین رمان دیابت شیرین , رمان قشنگ , رمان عاشقانه دیابت شیرین , رمان جالب , رمان میخوام , وبلاگ رمان , اخرین قسمت رمان دیابت شیرین ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : رمان , جدیدترین رمان ها ,
    بازدید : 95 ♥ تاریخ : پنجشنبه 23 مهر 1394 زمان : 23:9 ♥

    رمان واقعا قشنگ رمان هیچ کسان قسمت اخر 

    رمان واقعا قشنگ رمان هیچ کسان قسمت اخر 

    رمان واقعا قشنگ رمان هیچ کسان قسمت اخر 

    همین لحظه بود که شنیدیم یه نفر کلید انداخت و در حیاط رو باز کرد.طولی نکشید که مسعود وارد پذیرایی شد و تا منو دید گفت : تو چجوری اومدی خونه؟!
    برخلاف چیزی که فکر می کردم این بار عصبانی نبود.
    - سلام.با داروین اومدم.
    سورن – گفتم نباید بذاریم اون دیوونه پیشش بمونه، گوش نکردی.
    مسعود نشست و گفت : من خیلی خوابم میومد، تو هم که داغون بودی.اون دیوونه تنها کسی بود که داشتیم..................................................

    زیر لب گفتم : بیچاره داروین...
    مسعود – البته از حق نگذریم زیاد هم دیوونه نیست.من می خواستم به بابا و مامانت بگم چه اتفاقی افتاده ولی داروین نذاشت.
    - خوشحالم که متقاعدتون کرده!
    مسعود – آره منم خوشحالم که بهشون نگفتم.چون احتمالا اینجوری گند زده میشد به عروسی علیرضا و نسترن.
    سورن – مراسم شون کِی ئه؟
    مسعود – پس فردا.بهراد، تو هم دعوتی.
    تو اون شرایط بی معنی ترین چیز برام خبر عروسی اون دو تا بود...
    - اوهوم.

    ادامه مطلب بروید.........



    برچسب ها : قسمت اخر هیچ کسان , قسمت اخر زمان هیچ کسان , رمان جدید هیچ کسان , دانلود رمان ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : رمان , جدیدترین رمان ها ,
    بازدید : 117 ♥ تاریخ : چهارشنبه 15 مهر 1394 زمان : 12:58 ♥

    رمان واقعا جدید و خوانده نشده دِل بند زده قسمت اخر  

    رمان واقعا جدید و خوانده نشده دِل بند زده قسمت اخر  

    رمان واقعا جدید و خوانده نشده دِل بند زده قسمت اخر  

    دلسا:
    کارم شده بود فکر کردن به بهرام و حرفش.اگه بگم تا مرز دیونگی رفتم دروغ نگفتم.
    ستاره عادت داشت بعد از نهار بخوابه منم از فرصت استفاده کردم و از ویلا زدم بیرون و رفتم کنار دریا.طرفای ظهر بود و هوا رو به گرمی میرفت.
    روی تخته سنگی نشستم و به دریا چشم دوختم.آرامشی که الان داشتم و حاضر نبودم با چیزی عوضش کنم.
    نفس عمیقی کشیدم و با یه تکه چوب روی شن ها نقش کشیدم.به خودم فکر کردم.اینکه چطور اتفاق افتاد.چطور به بهرام دل بستم.من که با خودم عهد کرده بودم بعد از علی به هیچ مرد دیگه ای فکر نکنم.!.....................................

    اما به جاش با مردی آشنا شدم که هم توی زندگیش سختی کشیده هم بازیگوش بوده.
    و من تحمل همچین چیزایی رو نداشتم.ولی عاشق شده بودم و دست خودمم نبوده.
    بهرام جایگاه بالایی توی زندگیم داره.دوستش دارم و دست خودمم نیست ولی دلمو شکست.شاید به قول ستاره باید میذاشتم برام توضیح بده ولی همین که اسم اون دختره رو آورد دیگه چیزی نشنیدم.
    حسادت دخترانه ام کار دستم داده بود و دیگه راه برگشتی نداشتم.
    -بازم رفتی تو فکر؟
    سرمو برگردوندم و به ستاره نگاه کردم.نیمچه لبخندی زدم
    -چکار کنم پس؟
    -آخرش دیونه میشی ها.از من گفتن بود!
    -زر نزن ستاره.به جاش بگو چکار کنم.
    -حرف خواهر من حرف
    -یعنی زنگ بزنم بهش؟
    -اوهوم
    -اصلا و ابدا

     

    بقیه ادامه مطلب...............



    برچسب ها : قسمت اخر رمان دِل بند زده , تمام قسمت های رمان دِل بند زده , داستان دِل بند زده , دِل بند زده قسمت اخر , قسمت دوم دِل بند زده , قسمت هفدهم رمان دِل بند زده , دِل بند زده قسمت هفدهم , دانلود انواع رمان , داستنا جدید دِل بند زده , رمان رمان ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : رمان , جدیدترین رمان ها ,
    بازدید : 285 ♥ تاریخ : پنجشنبه 09 مهر 1394 زمان : 14:11 ♥

    رمان جدید و قشنگ رمان طغیان قسمت اخر 

    رمان جدید و قشنگ رمان طغیان قسمت اخر 

    رمان جدید و قشنگ رمان طغیان قسمت اخر 

    رمان جدید و قشنگ رمان طغیان قسمت اخر 

    دستم رو روی شکم برجسته اش گذاشتم.خودش رو سرگرم سریال مورد علاقه اش کرده بود و میوه میخورد. انگشتم رو روی شکمش تکون دادم.خنده اش رو کنترل کرد.گستاخ تر کارم رو تکرار کردم. قلقلکش میشد.غرید: نکن!
    خندیدم: دلم میخواد.... مال خودمه!
    جیغ کوتاهی کشید و خندید: دردم میاد کیان!
    اخم کردم: ناز نکنا.... هفت تا دختر میخوام... هفتا.... ناز و غمزه نیا که باید حالا حالاها....
    میون اخم خندید: طلبت!!!.................................................................

    دستم رو روی شکمش بیشتر تکون دادم. غش غش صداش توی گوشم پیچید. ظرف میوه اش برگشت روی قالی. نفسش از خنده میگرفت. صدای خرس درآوردم و چمپره زدم روش.بلند خندید و دستش رو روی سینه ام فشار داد: کیان تو رو خدا!
    باز صدا درآوردم.بدن کوچیکش از صدام لرزید.صدای ظریف گریه اش توی خونه پیچید. پریسا کنارم زد و بلند شد .عصبانی با کوسن روی مبل به سرم کوبید: بیدارش کردی....
    دنبالش راه افتادم.به اندام از حالت در رفته اش... به لباس گشاد و کوتاهش. به پاهاش که بعد از یه هفته که از زایمانش میگذشت هنوز ورم داشت. خم شد و پسرمون رو بغل کرد.از پشت چسبیدم بهش.سرم رو روی شونه اش گذاشتم و دستم رو از زیر دستش تا پوست نرم دست مشت شده پسرم بالا آوردم.پریسا تکونش میداد و زمزمه میکرد: ششش... بخوابه پسرم.... بابای خل و چلش اگه بذاره.... شششش

    ادامه مطلب بروید.....



    برچسب ها : رمان جالب طغیان , دانلود رمان طغیان , رمان جدید طغیان , رمان قشنگ طغیان , رمان میخوام , انواع رمان , رمان های جالب , قسمت اخر رمان طغیان ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    شماره صفحه
    تعداد صفحات : 4
    
    اطلاعات
    • آمار کاربران
    • افراد آنلاین : 15
    • اعضای آنلاین : 0
    • تعداد اعضا : 38

    • عضو شوید
    • ارسال کلمه عبور




    • آمار مطالب
      کل مطالب : 9446
      کل نظرات : 1696

    • آمار بازدید
    • بازدید امروز : 801 نفر
    • باردید دیروز : 21,545 نفر
    • بازدید هفته : 68,753 نفر
    • بازدید ماه : 79,214 نفر
    • بازدید سال : 79,214 نفر
    • بازدید کلی : 79,214 نفر
    • ورودی امروز گوگل : 0 نفر
    • ورودی گوگل دیروز : 62 نفر

    آرشیو
    ایدی تلگرام جهت تماس با مدیر سایت masoud447@